تبليغاتX
یه دوست دوست داشتنی
یه دوست دوست داشتنی
یه دوست دوست داشتنی

جای غم باد هر آندل که نخواهد شادت...

جای غم باد هر آندل که نخواهد شادت...   

.

.

بهار میرسد

.

گلم

.

به ابر اعتماد کن.

.

که شبنمی که مانده بود در فراق

.

به یک بهانه

.

در دلش

.

شلاله بار میدهد...

.

من از ستاره خالیم

.

پر از سکون

.

وبا شتاب ... راهــی ام.

.

کنار تو ،

.

ستاره ها

.

مرا احاطه میکنند

.

کنار تو ،

.

درنگ میشود سرود هر شتاب .

.

کنار تو

.

خجسته میشود بهار

.

ستوده میشود شباب

.

بغل بغل بغل کتاب

.

کتاب ناب ِ ناب ِ ناب

.

کهنه’ کهنه

.

گیج ِ خواب

.

به گوشه ای که چشم ِ توست ،

.

هی نگاه میکنند.

.

پر از تو میشود کلام.

.

پر از سپید و سادگی

.

ترا به درد محنتی نبینمت

.

که

.

بی تبسمی

.

که در کنار چشم توست ،

.

خاصه این بهار...

.

لحظه ای مرا مباد

.

 

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:12 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

غمگین

غمگین و شاد از سرنوشت

اندوهگین از این ماجرا

نگران برای تو

                          ........ و متعجب!

همچون سلامی بی جواب بر میگردم

هر چند که به دنبال

فریاد ها و فغانهاست

                                از تو..

دلم میسوزد

برای مادرم

و برای صورتت.....

عشقی معصوم

                            بیگناه

مرده در سیاه چال مخوف وجود

امروز

بر شانه اندوهگین زندان بان

                                          غروری بیشعور..

در مسیر آفرینش تلخ ترین تراژدی بودنت

رو به گورستان بی چرا زنده گان

                                               گام بر میدارم

آری

تو تنها زنده هستی....

 

 

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:10 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

مرا ورق بزن!

گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم
 یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
 یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد
 حالا چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده
 هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
 چرا سبز می نوشم
چرا دست هایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود ؟
 می خواهم بروم برای آیینه گریه کنم
 گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند
 و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم
و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آیینه می پرسیدی
 بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
 و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
 روی کدام انگشتم بود
 باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
 باز آیینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
 حالا تو هی بهانه بیاور
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
 و با بونه و بوسه سبز می شود
 چه قدر آواز ، کف گلویم
 چه قدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم
 به جان همین چراغ ، مخاطب ، به جان همین شعله
 دیگر نه بی قراری من و کلمه
 و نه بی تفاوتی کسی که تویی
 اهمیت دارد
نه لب بی تبسم دی ماه
 نه سکوت بی روزن این جمعه
 فقط بگذار ببوسمت
 نمی دانی چه قدر آواز ، کف گلویم
 و چه قدر قمری ، کف دستم
 اگر دی ماه سیگار بخواهد تعارفش می کنم
 چون خواب دیده ام زمستان نوزاد آغوش من بزرگ می شود
 صدای ساز می آید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
 نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
 اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
 هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
 هم از مرگ عنکبوت ماده
 و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
 از همان وقتی که سبز می پوشم می ترسم
 از همان وقتی که سبز می نوشم می ترسم
 و ترس پشت پلک این شمع شکل تو می شود
 و باز رؤیای خیس آمدنت و باز باران پشت همیشه ی آسمان
 اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
 اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
 به فرض کنار همین شب دیوانه
 رو به پنجره بمیرم
 کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟
 اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
 و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
آیینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
 لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
 حالا مرا ورق بزن ... دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
 آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ،
بگویی دوستت دارم و نقطه.
مرا ورق بزن......

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 11:5 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

اما تو نیستی!

خاموش می شوم و مکث می کنم

تو آه می کشی

من گریه می کنم

دیوانه می شوم

تو روی دفترم یک قلب می کشی

یک راه می کشی

من روی راه تو  ،صد اشک می کشم

تو قهر می کنی

 

یک ماه می کشی

من روی ماه را نقش تو می کشم،تو ناز می کنی

آرام می شوم

تو با مداد سبز آغاز می کنی

یک راه می کشی.یک دشت می کشی

من سنگ می کشم

با جوهری سیاه ،تصویری از خودم

دلتنگ بیرنگ می شوم

چون سنگ می شوم،از دوری تو باز افسرده می شوم

من روی صورتت صد بوسه می زنم

دیگر نمی روی .آرام می شوم.بیدار می شوم

اما تو نیستی....

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:54 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

دروغ
شاید اشتباهه،اما عاشقا دروغ می گن

 

آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن

 

اونا که می گن که تا همیشه دیوونتن

 

بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن

 

اونا که میان به این بهونه ها که اومدن

 

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن

 

اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده

 

به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن

 

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن

 

تا قیامت نمی شن از تو جدا دروغ می گن

 

شاید اشتباهه اما عاشقا همه دروغ می گن.

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:53 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

باورت نمیکنم

چند دقیقه مرا دوست خواهی داشت؟
دلتنگ بودنت با کاهش ابر می کاهد
دل شوره ات موقتی است
وقوع حادثه شیرین یا که تلخ
پایان ناگزیزی است
در انتظار تلخ برای دست یافتن
به شاخه ای لخت می مانی
سرمای همیشگی
کالبد برگهای ترا محو کرده است
شکفتن در غروب را
هیچ غنچه ائی باور نمیکند!!
هیچ کلبه ائی با شاخه های یخ زده
به تفکر گرما نرفته است!
حریص دستهای تو بودم
.باور تمام احساس مرا بارور می ساخت
اما اکنون در انتهای خویش ...
عشق را باور نمی کنم

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 8:47 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

به اطلاع کلیه انسان ها میرسانم...

که حالم به هم میخورد از شما
...

شما که با من هیچ نسبتی ندارید
...

شما خانم


که دیروز با چتر به پایم کوبیدی..

شما آقا


که من در ذهنت...هزار بار عریان شدم

و تو هزار بار

طعم گوشت بدنم را با نمک مزه مزه کردی...

و به حضار محترم خوش آمد میگویم۰۰۰


که در نکبت زمین غرق شده اید

و سالهاست...

بوی گندتان را تحمل میکنم


و شما دوست عزیز...

دست بردار از این نمایش احمقانه ی عشق


که ما به طعم لبهای شهرزاد

روی لبه های باریک استکان چای هم

قناعت کرده ایم...!

و تمنا دارم از حضار محترم که سکوت را رعایت فرمایند


آخر جناب مدیر دارد یک ساعت

ساندویچ مغز میخورد با دوغ..!

و ملالی نیست
...

بجز این که سبزی تازه نداریم
!

پسرم این برازنده ی شما نیست
..

دخترم از شما توقع نداشتم
...

تا کی وقت دارم دلش را بدست آورم؟
!

مانتو..چکمه..ابرو
...

قانون ما را کدام ابله به بازی گرفت؟


به نام اهورا مزدا..

خانم روسری ات را درست کن
!

و کورش کبیر
...

چرا پاهای لختش را بیرون انداخته؟
!!!

و من به یانگوم حسودیم میشود
...

چون که او میتواند بانو باشد بی آنکه کسی


هیکلش را سانت بزند...

و در اتمام از همه ی دست اندر کاران و مسئولین
...

با شکم های گنده و گوش های ناشنوا کمال تشکر را دارم۰۰۰


که این بنده ی حقیر را قابل ترحم دانسته...


و امروز



تیرباران میکنند...

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:5 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

دلم تنگ شده
دلم تنگ شده واسه خنده هایی که از ته دل بــود

واسه دوست داشتن هایی که با اشک بــود

 

مهربونی هایی که بی دریغ بود

 

محبت هایی که بی دلیل بود

 

 

به نظرت همه ی اینها فــریـــب بود؟؟؟؟؟؟؟

 

 

دلــم تنگ شده 

                  واسه تــو......

                           تــویی که دوستم داشتی...............

 

 

دلم تنگ شده واسه خودم

                     واسه خودم که با حرفات جون می گرفتم...........

 

اما همه اش دروغ بود

همیشه دروغه

دوست داشتن وجود نداره

محبت مرده

همه چیز یه سایه است

                           ُ سایه ای که آفتاب ندارهُ

    یا بهتر بگم آفتابش دیگه جون نداره

 

من موندم و تنهایی

من موندم و غربت

من موندم و من

تنهای تنها

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:18 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

دلتنگم

بشمار برگ های گلی را وقتی که هیچ کار نداری با یاد یار زمزمه ای کن

در غربتی که یار نداری هر روز کنار پنجره بنشین در امتداد جاده نظر کن

شاید که دوست ز ره آید هر چند که انتظار نداری هر روز زنگ ساعت 9 را

چون بشنوی از خانه برون شو چابک برو اگرچه بدانی با هیچ کس قرار

نداری در دکه ای فلک زده بنشین نوشیدنی هر آنچه که باشد حرفی

به جز دیار نداری فنجان قهوه را که تهی شد وارونه کن که نقش ببندد در

آن درخت خشک خزانی یعنی که برگ و بار نداری سخت است روزگار

ولیکن حاشا که پیش خلق بنالی هر چند که جمله خلق بدانند که از

غصه روزگار نداری

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 3:58 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

عاشق نبودی تو

در هجوم ناباوريهايم
باورت كردم
وقتي بريدي
بي هيچ اعتراضي
لبخند زدم!

وقتي
چشمهايم باريدن گرفت
تنها سكوت كردي!

عاشق نشده بريدي
چه فرق ميكند
بخندم يا بگريم؟
تو كه لبخندهايم
را با سكوت پيوند ميدهي
و اشكهايم
را تحقير ميكني!

وقتي
با نگاهي ناتمام
تمامم ميكني

كاش
كمي به لحظه هاي مضطربم
فكر ميكردي...

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 1:43 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

تو بنویس

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:34 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

خسته ام

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:30 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

بیچاره دلی که خوش به باران باشد.
 

در پاسخ به کامنت خصوصی ای "به چشم تو نامرد"که برام  گذاشته بودند!

 

گذشته ام ز هر چه باید میگذشتم

آزاد شدم از هر چه اسیرم میکرد

هجرت کردم از شهری که تنفر از آن میبارید

مدفون کردم خاطراتی که عمری عذابم می داد

دیگر به هیچ نگاهی امیدوار نخواهم بود

هیچ دلی را ماوا نخواهم کرد

و به هیچ زبانی اعتماد نخواهم کرد!

 

 

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 11:53 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

زندگی مگسی من

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 11:39 PM | لینک

برو

درون كوچه ی قلبم چه غمگینانه می پیچد


صدای تو كه می گفتی به جز تو دل نمی بندم


فریب وعدهایت را ندانستم ولی اكنون


به یاد وعده های تو میان گریه می خندم


برو دیگر كه دل از غم رها كردم خداحافظ خداحافظ


كه دیگر بر نمی گردم كه دیگر بر نمی گردم


تو بودی آسمان من غمت همسایه ی قلبم


ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد


قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم


كه از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد


در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر كردی


نگاهم در افق ها ماند و من افسوس می خوردم


شیار گونه هایم را گل اشكم نوازش كرد


و من از تو جدا ماندم ولی ای كاش میمردم


برو دیگر كه دل از غم رها كردم خداحافظ خداحافظ


كه دیگر بر نمی گردم كه دیگر بر نمی گردم

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:56 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

سنگ باران

بیا زسنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام ما نمیداند

همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است

همیشه از همه نزدیکتر ....

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلبها همه سنگ

وسنگها همه سخت ...

چه سنگ بارانی است !

گیرم گریختی همه عمر ... کجا پناه می بری ؟

« خانه خدا هم سنگ است

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:50 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

خسته از زندگی
خسته از زندگی
نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:19 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

مهربانی ممنوع

مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا کهپایبند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار و دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاست
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:39 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

دلم گرفته

دلم خیلی گرفتـه


نمیتونی بفهمـی که چقـــــــــــــدر دلگیـرم!


پاییز تمام شد و

من به اندازه ی حسرت قدم زدن روی برگهای زرد پارک لاله دلگیرم




زمستان شد!

یلدا رفت و من به اندازه ی همه بلندی یلدا گریه کردم!

دیشب برف اومد!

مطمئنم که دیـدی!

دیدی و لبخند زدی!

به اندازه ی تمام دونه های برفی که می تونست گلوله های برفی بازی من و تو بشه گریه کردم!

به یاد روزگاری که حسرت تکان دادن درختان سرو پارک بر دلم خواهد ماند گریه کردم!

برف روی صورتم می زد!

و من منتظر بودم!

منتظر صدایی که از پشت در یواشکی منو به رویا ببره!

و دریغ......

 

تا صبح پلک نزدم!

تا صبح در انتظار پیام تبریک چشم به مانیتور دوخـتم!

تو بودی و نگاهم نکردی!

خدا ترا ببخشد که درخت حسرت را به دلم تو نشاندی!

می دانم!

می دانـم !

بهار هم خواهد آمد و حسرت بو کردن درخت بسـم به دلـم خواهد ماند!

 

روزی که تو متولد شدی هم خواهد گذشت

و پیام تبریک من مانند دیگر پیام ها زیر خروار ها رنگ و دروغ

نخوانده مدفون خواهد شد!


 

 

لعنت به تو!

لعنت به تو که فصل ها را حرام کردی!

لعنت به تو که از زندگی فقط حسرت را شناختی!

لعنت به تو که عشق را به مهمانی دروغ بردی!

لعنت به تو و دست تو!

لعنت به دستهای سردت که هیچگاه مامن هیچ عشقی نبود!

لعنت به فضاحت نگاه های بی شرمانه ات!

لعنت به افکار پوسیده ی دلت!

لعنت به تمام زندگی تو!

و

لعنت به زندگی من که که افسانه ساخت با دل بی آبروی تو!

 

لعنت به شیری که ترا پروراند!

لعنت به نگاهی که مرا ربود!

لعنت به همه چیز!

لعنت به زندگی!

لعنت به خودکشی!

لعنت بر من و تو که عروسک بی اراده ی بازی روزگار شدیم!


نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:36 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

خسته ام

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه‌های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشكسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری
صندلیهای خمیده، میزهای صف‌كشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری
عصر جدولهای خالی، پاركهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 7:42 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

سفر

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:46 AM | لینک

سفر

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست

      مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

 

قطاری که نیم شبان نعره کشان از ده ما می گذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند

و جاده یی که از  گرده ی پل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد.

 

آدم ها و بویناکی دنیاهاشان

                                               یک سر

دوزخی ست در کتابی

که من آن را

                 لغت به لغت

                                   از بر کرده ام

تا راز بلند انزوا را

                           دریابم_

راز عمق چاه را

از ابتذال  عطش.

 

بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود

 

مرا دیگر

انگیزه ی سفر نیست

 

حقیقت ناباور

چشمان بیداری کشیده را باز یافته است:

رویای دلپذیر ،زیستن

در خوابی پا در جای تر از مرگ،

از آن پیش تر که نومیدی انتظار

تلخ ترین سرود تهی دستی را باز خوانده باشد

 

و انسان به معبد ستایش های خویش

فرود آمده است.

 

انسانی در قلمرو شگفت زده ی نگاه من

در قلمرو شگفت زده ی دستان  پرستنده ام .

انسانی با همه ی ابعادش_فارغ از نزدیکی و بعد_

که دستخوش زوایای نگاه نمی شود.

 

با طبیعت همه گانه بیگانه یی

که بیننده را

                از سلامت نگاه خویش

                                                 در گمان می افکند

چرا که دوری و نزدیکی را

در عظمت او

                 تأثیر نیست

و نگاه ها

در آستان رؤیت او

قانونی ازلی و ابدی را

بر خاک

           می ریزند...

 

 

انسان

به معبد ستایش خویش باز آمده است.

انسان به معبد ستایش خویش

باز آمده است.

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:46 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

من و تو

اندکی بدی در نهاد تو

اندکی بدی در نهاد من

اندکی بدی در نهاد ما...._

 

 

و  لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید.

 

آب ریزی کوچک به هر سراچه _ هر چند که خلوت گه عشقی باشد_

شهر را

             از برای آن به گنداب درنشیند

                                                    کفایت است.

 

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:44 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

تنهایی

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:40 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام



نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:11 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 


نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:6 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

من آن مرغ شباویزم

بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم

و شور انگیز و شوق آلود بدامان شقایقها بیاویزم

بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی بنای سنگی غم را فرو ریزم

بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم

بیا واكن لبانم را به تكرار سرود عشق كه من آن مرغ غمگین شباویزم

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 4:55 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

طلب عشق

محبت زمانی از راه میرسد که کمتر از هر موقع دیگر انتظارش را داریم و در جستجوی آن نیستیم . شکار عشق هرگز یار درست را به ارمغان نمی آورد . تنها عطش و بدبختی می آفریند عشق هیچگاه برون از ما نیست ; درون ماست


هرگز اصرار نورزید که عشق بی درنگ بیاید . شاید هنوز آماده آن نیستید یا هنوز آن قدر پرورش نیافته اید که عشقی را که میخواهید به سوی خود جذب کنید


صرفا به خاطر بی کسی , هر کسی را نپذیرید . معیارهای خود را تعیین کنید . چگونه عشقی را میخواهید به سوی خود فرا خوانید؟ از ویژگیهایی که براستی در ارتباط عاشقانه می جویید , فهرستی تهیه ببینید . این ویژگیها را در خود بپرورانید تا شخصی را به سوی خود بکشانید که صاحب این ویژگیها باشد


می توانید بیازمایید که چه چیز عشق را از شما دور نگاه می دارد. آیا مشکل , انتقاد است یا احساس بی ارزش بودن یا معیارهای نا معقول یا تصاویر هنر پیشه ها وستاره های سینما یا ترس از صمیمیت یا این اعتقاد که شما دوست داشتنی نیستید؟


وقتی عشق از راه میرسد, برایش آماده باشید . زمینه را فراهم کنید و آماده باشید تا عشق را بپرورانید . لبریز از محبت و مهر باشید تا دوست داشتنی شوید . با آغوش گشاده پذیرای عشق باشید

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 4:35 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

فریدون مشیری

از دل و دیده ، گرامی تر هم

                            آیا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

                                        دست  !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل كنی از دنیا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!

 

شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

 

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

 

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

 

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی كه به هم پیوسته است  !

به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است  !

 

دست در دست كسی ،

                       یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست كسی

                        یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛

 

لحظه ای چند كه از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

 

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست !

 

دست ، گنجینه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

 

خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

 

بار این درد و دریغ است كه ما

تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

                                     

 

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 1:3 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

مبادا!

در آينه ي انصاف
مبادا به صخرها و سنگ ها دل ببنديم
مبادا کارمان به جايي برسد که با هزاران خواهش و تمنا هم قطره اي اشک از چشمانمان جاري نشود.مبادا فقط خودمان را ببينيم و تمام آينه ها را براي خودمان بخواهيم،مبادا احوالپرسي از فرودست نشينها را از ياد ببريم در کنار همه ي دغدغه ها خوب است گاهي با خودمان،دلمان ،روحمان خلوت کنيم،براي خلوت کردن يک اتا ق 3 در 4 کاهگلي هم کافيست...
باور کن بدون وقت قبلي هم ميتوان خدا را ملاقات کرد،ميتوان خدا را ديد و با او صحبت کرد.بايد با خودمان خلوت کنيم،ببينيم چه به سر خودمان آورده ايم،چقدر از آن پاکي و درستي فاصله گرفته ايم،چقدر به خودمان ظلم کرده ايم و روحمان را کدر و تيره ساخته ايم.....گاهي خوب است به دور از همه ي دغدغه ها، تکبرها و دلمشغوليها با خودمان خلوت کنيم و در آينه ي انصاف به تماشاي خود بنشينيم

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 1:6 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ |