تبليغاتX
یه دوست دوست داشتنی
یه دوست دوست داشتنی
یه دوست دوست داشتنی

قاصدک
نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 3:19 PM | لینک

من هم نامردم
همیشه خیال میکردم یکی داره بهم نامردی میکنه

یه نفر منو نمیفهمه

یه نفر با احساساتم بازی میکنه

اما تازگیا فهمیدم خودم هم نامردم

فهمیدم به خیلی ها که دوستم داشتن نه گفتم

دل خیلی ها رو شکستم

خیلی ها که واقعا دوستم داشتن

واقعا از ته دل

اما من فقط خودم رو دیدم

فقط درگیر عشق خودم بودم

فقط اونو دوست داشتم

همه احساسم مال اون بود

همه نامه هام

همه دلتنگی هام

فقط اون

هنوزم فقط اونو دوست دارم

احساس هیچکس برام مهم نیست

به چشمهای عاشقانه هیچ کس نگاه نمیکنم

اشک های نیمه شب هیچ کس برام مهم نیست

پس من هم نامردم

خیلی هم نامردم

 

........................

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 3:54 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

مردها

امید وارم به کسی بر نخوره ولی من اینو خیلی قبولش دارم...

مرد ها در چهار چوب عشق و محبت به وسعت غیر قابل تصوری نامردند!

برای اثبات کمال نا مردی مردان همین بس که در مقابل قلب فریب خورده یک زن احساس می کنند که مردند...!

تا هنگامی که زن تسلیم نشده پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد، عاجز تر و تو سری خور تر از یک زندانی اسیر، گداتر از همه گدایان سامره، پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش، گدایی عشق می کنند...!

اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن راحت شد، یک باره به یادشان می افتد که خدا مردشان آفریده...

و تازه... کمال مردانگی را در بی نهایت نا مردی جست و جو می کنند، در شکنجه دادن قلب و به زنجیر کشیدن یک زن اسیر....

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 1:13 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

مرگ
 

خبر آرام در صدايت ريخت، ناگهان شانه هات لرزيدند

شاخه های گياهی آهسته بر گلوی اتاق پيچيدند

چشم ها را کلافه و مبهوت پشت هم باز و بسته می‌کردی

روی مرطوب گونه ات آرام قطره‌هايی درشت غلتيدند

٬٬٬

صبح تاريک و سرد بهمن ماه از دهان‌ها بخار می‌آمد

مرده‌ها را به نوبت انگاری توی غسالخانه می‌‌چيدند

دست بی‌اعتنا و سنگينی که مرا روی تخته‌ای می‌شست،

چشمهای غريب و غمگينت پشت ديوارها نمی‌ديدند...

مادرم هم نگفت:«مریم جان!»... قسمم که نداد برگردم

مثل تازه عروس‌ها وقتی پيکرم را سپيد پيچيدند

بعد از آن دست ديگری آمد، پلک سنگين و خيس من را بست

چشم های تو ديگر از امروز گريه های مرا نمی‌ديدند

٬٬٬

زير سنگينی لحد انگار دلم از ترس و غصه می‌ترکيد

مشتی از خاک‌های بی‌‌وقفه توی آغوش باد رقصيدند

هی سرت داد می‌زدم: «برگرد! من از اين گور سرد می‌ترسم!»

گوش‌هايت چقدر کر شده بود، حرف های مرا نفهميدند

گريه‌ی تو کلافه ام می‌کرد، ناله‌هايم بلندتر شده بود

اسکلت‌های پيشکسوت‌تر به من و ناله هام خنديدند

هق‌هق تو شديدتر می‌شد، بدنت مثل بيد می‌لرزيد

مثل سريال‌های تکراری، ابرها بی‌دليل باريدند

چون روال هميشگی هر کس سوره‌ای خواند و دور شد از من

دست‌هايی فشرد دستت را، صورتت را سه بار بوسيدند

توی پيراهن سياه خودت مثل يک تکه ماه می‌ماندی

مردمک‌های خيس و براق‌ات مثل الماس می‌درخشيدند

هم دلم تنگ می‌شود بی تو، هم از اين گور سرد می‌ترسم

چه کسی گفته مرگ آزادی است؟! زير اين خاک که نخوابيدند

٬٬٬

ظهر متروک و سرد بهمن ماه، سايه ای روی سنگ می‌لرزيد

عقربک‌ها هزار و چندين دور روی هم مثل باد چرخيدند

مثل هر پنجشنبه می‌آيی، من به پايان رسيده‌ام کم‌کم

شانه‌های تکيده‌ام اينجا زير باران و برف پوسيدند

 

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 4:17 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

برکه ی مهتاب
يک آسمان درد می شوم

کهکشانی می زايم

تا با نگاهت رصد کنی!

نه!

تنها ستاره ای قطبی تقديم آسمانت می کنم

که شبهای تيره

راه خانه مان را گم نکنی!

اين همه را برای تو می کشم

برای توست که اين همه می کشم!

برای ماهتاب نگاهت

که برکه ی تاريکم را می روشنايی!

اصلن نمی شود مادر يک کهکشان باشم

و از ماهی چون تو بارور نشده باشم!

**

تصوير تو بر تنم نقش می بندد

اين شبها در خودم نمی گنجم!

آنقدر

که پنجره های خوابم را

سمت لبخند تو باز کنم ،

فرصت بده!

تنها با ليوانی از اين برکه به عمق اش دست نخواهی يافت!!

**

تنم را به قدم هايت می سپارم

اين چهارراه

از چهار طرف بن بست است آقا !

صد بار بالا و پائينش کنی به قلب من می رسی!

**

بگذار آفتاب بر آيد

خيالی نيست!

وقتی من و تو می داني

پشت اين نور مکرر

زيبايی يک شب پر ستاره خوابيده

ديگر از اين مهربانی ناخوانده ابری نمی شويم !

بگذار آفتاب بر آيد

ما به اين پرده روشن

برای خلوت پشت پنجره مان محتاجيم

بگذار ...

…….

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 5:4 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

سیگار پشت سیگار
خميازه‌های کش‌دار، سيگار پشت سیگار
شب گوشه‌ای به ناچار، سيگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار

پای چپ جهان را، با اره‌ای بريدن
چپ پاچه‌های شلوار، سيگار پشت سیگار
در انجماد يک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام
این مرده کفن خوار، سيگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند
مردی تکيده بیزار، سيگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جيغ‌های رنگی
شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار
مردم از اين رهایی، در کوچه‌های بن‌بست
انگارها نه انگار، سيگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در يک تنور نمدار، سيگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سيگار پشت سیگار

اسطوره‌های خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه‌ها قديميست
تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سيگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نويسد
یک مارک بی‌خریدار، سيگار پشت سیگار

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 0:6 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

نامه

نامه

نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
نامه هايم قصه هاي
غصه هايم رو بده

بين ما سردي نشسته
جز جدايي چاره نيست
نامه هاي من به جز يك مشت
كاغذ پاره نيست

نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
نامه هايم قصه هاي
غصه هايم رو بده

من غروب عشق خود را
در نگاهت ديده ام
من بناي ارزو ها را
زهم پاشيده ام
انچه بايد من بفهمم
اين زمان فهميده ام
در دل خود من
به عشق تو خنديده ام
نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
نامه هايم قصه هاي
غصه هايم رو بده

نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
قصه هاي غصه هايم رو بده
نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
قصه هاي غصه هايم رو بده
نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
قصه هاي غصه هايم رو بده

 

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 3:36 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

تو که نمیدونی

تو که نمی دونی

چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی ولی اون  هیچ وقت دوست نداشته باشه ......

چقدر سخته که همه زندگیت بشه ولی تو واسش بی ارزش تر از یه پر کاه ؟.....

چقدر سخته که کنارش باشی اما هیچ وقت بهش نرسی ؟

وووو......

آخه یکی نیست بهم بگه گناهم چی بود ؟

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 11:38 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

نگاهم میکنی؟

شمع را كه به خورشيد هديه ميدهي،

از سر انگشتان سوخته ات مي فهمد

كه چند يلدا را،

با كبريتهاي نمور و يكي سنگ چخماق سر كرده اي.

برگ را كه به جنگل هديه ميدهي ،

به نيم نگاهي در مي يابد

چند بارت  به خاك افكنده اند ،

صحرا زدگاني كه قيم درختانند.

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 8:49 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

به چه میخندی
به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟

به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده داراست.....بخند !!
نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 11:32 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

جای غم باد هر آندل که نخواهد شادت...

جای غم باد هر آندل که نخواهد شادت...   

.

.

بهار میرسد

.

گلم

.

به ابر اعتماد کن.

.

که شبنمی که مانده بود در فراق

.

به یک بهانه

.

در دلش

.

شلاله بار میدهد...

.

من از ستاره خالیم

.

پر از سکون

.

وبا شتاب ... راهــی ام.

.

کنار تو ،

.

ستاره ها

.

مرا احاطه میکنند

.

کنار تو ،

.

درنگ میشود سرود هر شتاب .

.

کنار تو

.

خجسته میشود بهار

.

ستوده میشود شباب

.

بغل بغل بغل کتاب

.

کتاب ناب ِ ناب ِ ناب

.

کهنه’ کهنه

.

گیج ِ خواب

.

به گوشه ای که چشم ِ توست ،

.

هی نگاه میکنند.

.

پر از تو میشود کلام.

.

پر از سپید و سادگی

.

ترا به درد محنتی نبینمت

.

که

.

بی تبسمی

.

که در کنار چشم توست ،

.

خاصه این بهار...

.

لحظه ای مرا مباد

.

 

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:12 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

غمگین

غمگین و شاد از سرنوشت

اندوهگین از این ماجرا

نگران برای تو

                          ........ و متعجب!

همچون سلامی بی جواب بر میگردم

هر چند که به دنبال

فریاد ها و فغانهاست

                                از تو..

دلم میسوزد

برای مادرم

و برای صورتت.....

عشقی معصوم

                            بیگناه

مرده در سیاه چال مخوف وجود

امروز

بر شانه اندوهگین زندان بان

                                          غروری بیشعور..

در مسیر آفرینش تلخ ترین تراژدی بودنت

رو به گورستان بی چرا زنده گان

                                               گام بر میدارم

آری

تو تنها زنده هستی....

 

 

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:10 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

مرا ورق بزن!

گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم
 یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
 یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد
 حالا چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده
 هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
 چرا سبز می نوشم
چرا دست هایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود ؟
 می خواهم بروم برای آیینه گریه کنم
 گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند
 و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم
و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آیینه می پرسیدی
 بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
 و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
 روی کدام انگشتم بود
 باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
 باز آیینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
 حالا تو هی بهانه بیاور
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
 و با بونه و بوسه سبز می شود
 چه قدر آواز ، کف گلویم
 چه قدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم
 به جان همین چراغ ، مخاطب ، به جان همین شعله
 دیگر نه بی قراری من و کلمه
 و نه بی تفاوتی کسی که تویی
 اهمیت دارد
نه لب بی تبسم دی ماه
 نه سکوت بی روزن این جمعه
 فقط بگذار ببوسمت
 نمی دانی چه قدر آواز ، کف گلویم
 و چه قدر قمری ، کف دستم
 اگر دی ماه سیگار بخواهد تعارفش می کنم
 چون خواب دیده ام زمستان نوزاد آغوش من بزرگ می شود
 صدای ساز می آید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
 نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
 اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
 هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
 هم از مرگ عنکبوت ماده
 و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
 از همان وقتی که سبز می پوشم می ترسم
 از همان وقتی که سبز می نوشم می ترسم
 و ترس پشت پلک این شمع شکل تو می شود
 و باز رؤیای خیس آمدنت و باز باران پشت همیشه ی آسمان
 اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
 اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
 به فرض کنار همین شب دیوانه
 رو به پنجره بمیرم
 کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟
 اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
 و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
آیینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
 لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
 حالا مرا ورق بزن ... دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
 آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ،
بگویی دوستت دارم و نقطه.
مرا ورق بزن......

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 11:5 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

اما تو نیستی!

خاموش می شوم و مکث می کنم

تو آه می کشی

من گریه می کنم

دیوانه می شوم

تو روی دفترم یک قلب می کشی

یک راه می کشی

من روی راه تو  ،صد اشک می کشم

تو قهر می کنی

 

یک ماه می کشی

من روی ماه را نقش تو می کشم،تو ناز می کنی

آرام می شوم

تو با مداد سبز آغاز می کنی

یک راه می کشی.یک دشت می کشی

من سنگ می کشم

با جوهری سیاه ،تصویری از خودم

دلتنگ بیرنگ می شوم

چون سنگ می شوم،از دوری تو باز افسرده می شوم

من روی صورتت صد بوسه می زنم

دیگر نمی روی .آرام می شوم.بیدار می شوم

اما تو نیستی....

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:54 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

دروغ
شاید اشتباهه،اما عاشقا دروغ می گن

 

آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن

 

اونا که می گن که تا همیشه دیوونتن

 

بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن

 

اونا که میان به این بهونه ها که اومدن

 

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن

 

اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده

 

به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن

 

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن

 

تا قیامت نمی شن از تو جدا دروغ می گن

 

شاید اشتباهه اما عاشقا همه دروغ می گن.

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:53 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

باورت نمیکنم

چند دقیقه مرا دوست خواهی داشت؟
دلتنگ بودنت با کاهش ابر می کاهد
دل شوره ات موقتی است
وقوع حادثه شیرین یا که تلخ
پایان ناگزیزی است
در انتظار تلخ برای دست یافتن
به شاخه ای لخت می مانی
سرمای همیشگی
کالبد برگهای ترا محو کرده است
شکفتن در غروب را
هیچ غنچه ائی باور نمیکند!!
هیچ کلبه ائی با شاخه های یخ زده
به تفکر گرما نرفته است!
حریص دستهای تو بودم
.باور تمام احساس مرا بارور می ساخت
اما اکنون در انتهای خویش ...
عشق را باور نمی کنم

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 8:47 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

به اطلاع کلیه انسان ها میرسانم...

که حالم به هم میخورد از شما
...

شما که با من هیچ نسبتی ندارید
...

شما خانم


که دیروز با چتر به پایم کوبیدی..

شما آقا


که من در ذهنت...هزار بار عریان شدم

و تو هزار بار

طعم گوشت بدنم را با نمک مزه مزه کردی...

و به حضار محترم خوش آمد میگویم۰۰۰


که در نکبت زمین غرق شده اید

و سالهاست...

بوی گندتان را تحمل میکنم


و شما دوست عزیز...

دست بردار از این نمایش احمقانه ی عشق


که ما به طعم لبهای شهرزاد

روی لبه های باریک استکان چای هم

قناعت کرده ایم...!

و تمنا دارم از حضار محترم که سکوت را رعایت فرمایند


آخر جناب مدیر دارد یک ساعت

ساندویچ مغز میخورد با دوغ..!

و ملالی نیست
...

بجز این که سبزی تازه نداریم
!

پسرم این برازنده ی شما نیست
..

دخترم از شما توقع نداشتم
...

تا کی وقت دارم دلش را بدست آورم؟
!

مانتو..چکمه..ابرو
...

قانون ما را کدام ابله به بازی گرفت؟


به نام اهورا مزدا..

خانم روسری ات را درست کن
!

و کورش کبیر
...

چرا پاهای لختش را بیرون انداخته؟
!!!

و من به یانگوم حسودیم میشود
...

چون که او میتواند بانو باشد بی آنکه کسی


هیکلش را سانت بزند...

و در اتمام از همه ی دست اندر کاران و مسئولین
...

با شکم های گنده و گوش های ناشنوا کمال تشکر را دارم۰۰۰


که این بنده ی حقیر را قابل ترحم دانسته...


و امروز



تیرباران میکنند...

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:5 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

دلم تنگ شده
دلم تنگ شده واسه خنده هایی که از ته دل بــود

واسه دوست داشتن هایی که با اشک بــود

 

مهربونی هایی که بی دریغ بود

 

محبت هایی که بی دلیل بود

 

 

به نظرت همه ی اینها فــریـــب بود؟؟؟؟؟؟؟

 

 

دلــم تنگ شده 

                  واسه تــو......

                           تــویی که دوستم داشتی...............

 

 

دلم تنگ شده واسه خودم

                     واسه خودم که با حرفات جون می گرفتم...........

 

اما همه اش دروغ بود

همیشه دروغه

دوست داشتن وجود نداره

محبت مرده

همه چیز یه سایه است

                           ُ سایه ای که آفتاب ندارهُ

    یا بهتر بگم آفتابش دیگه جون نداره

 

من موندم و تنهایی

من موندم و غربت

من موندم و من

تنهای تنها

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:18 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

دلتنگم

بشمار برگ های گلی را وقتی که هیچ کار نداری با یاد یار زمزمه ای کن

در غربتی که یار نداری هر روز کنار پنجره بنشین در امتداد جاده نظر کن

شاید که دوست ز ره آید هر چند که انتظار نداری هر روز زنگ ساعت 9 را

چون بشنوی از خانه برون شو چابک برو اگرچه بدانی با هیچ کس قرار

نداری در دکه ای فلک زده بنشین نوشیدنی هر آنچه که باشد حرفی

به جز دیار نداری فنجان قهوه را که تهی شد وارونه کن که نقش ببندد در

آن درخت خشک خزانی یعنی که برگ و بار نداری سخت است روزگار

ولیکن حاشا که پیش خلق بنالی هر چند که جمله خلق بدانند که از

غصه روزگار نداری

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 3:58 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

عاشق نبودی تو

در هجوم ناباوريهايم
باورت كردم
وقتي بريدي
بي هيچ اعتراضي
لبخند زدم!

وقتي
چشمهايم باريدن گرفت
تنها سكوت كردي!

عاشق نشده بريدي
چه فرق ميكند
بخندم يا بگريم؟
تو كه لبخندهايم
را با سكوت پيوند ميدهي
و اشكهايم
را تحقير ميكني!

وقتي
با نگاهي ناتمام
تمامم ميكني

كاش
كمي به لحظه هاي مضطربم
فكر ميكردي...

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 1:43 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

تو بنویس

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:34 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

خسته ام

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:30 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

بیچاره دلی که خوش به باران باشد.
 

در پاسخ به کامنت خصوصی ای "به چشم تو نامرد"که برام  گذاشته بودند!

 

گذشته ام ز هر چه باید میگذشتم

آزاد شدم از هر چه اسیرم میکرد

هجرت کردم از شهری که تنفر از آن میبارید

مدفون کردم خاطراتی که عمری عذابم می داد

دیگر به هیچ نگاهی امیدوار نخواهم بود

هیچ دلی را ماوا نخواهم کرد

و به هیچ زبانی اعتماد نخواهم کرد!

 

 

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 11:53 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

زندگی مگسی من

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 11:39 PM | لینک

برو

درون كوچه ی قلبم چه غمگینانه می پیچد


صدای تو كه می گفتی به جز تو دل نمی بندم


فریب وعدهایت را ندانستم ولی اكنون


به یاد وعده های تو میان گریه می خندم


برو دیگر كه دل از غم رها كردم خداحافظ خداحافظ


كه دیگر بر نمی گردم كه دیگر بر نمی گردم


تو بودی آسمان من غمت همسایه ی قلبم


ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد


قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم


كه از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد


در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر كردی


نگاهم در افق ها ماند و من افسوس می خوردم


شیار گونه هایم را گل اشكم نوازش كرد


و من از تو جدا ماندم ولی ای كاش میمردم


برو دیگر كه دل از غم رها كردم خداحافظ خداحافظ


كه دیگر بر نمی گردم كه دیگر بر نمی گردم

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:56 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

سنگ باران

بیا زسنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام ما نمیداند

همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است

همیشه از همه نزدیکتر ....

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلبها همه سنگ

وسنگها همه سخت ...

چه سنگ بارانی است !

گیرم گریختی همه عمر ... کجا پناه می بری ؟

« خانه خدا هم سنگ است

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:50 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

خسته از زندگی
خسته از زندگی
نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:19 AM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

مهربانی ممنوع

مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا کهپایبند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار و دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاست
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 10:39 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

دلم گرفته

دلم خیلی گرفتـه


نمیتونی بفهمـی که چقـــــــــــــدر دلگیـرم!


پاییز تمام شد و

من به اندازه ی حسرت قدم زدن روی برگهای زرد پارک لاله دلگیرم




زمستان شد!

یلدا رفت و من به اندازه ی همه بلندی یلدا گریه کردم!

دیشب برف اومد!

مطمئنم که دیـدی!

دیدی و لبخند زدی!

به اندازه ی تمام دونه های برفی که می تونست گلوله های برفی بازی من و تو بشه گریه کردم!

به یاد روزگاری که حسرت تکان دادن درختان سرو پارک بر دلم خواهد ماند گریه کردم!

برف روی صورتم می زد!

و من منتظر بودم!

منتظر صدایی که از پشت در یواشکی منو به رویا ببره!

و دریغ......

 

تا صبح پلک نزدم!

تا صبح در انتظار پیام تبریک چشم به مانیتور دوخـتم!

تو بودی و نگاهم نکردی!

خدا ترا ببخشد که درخت حسرت را به دلم تو نشاندی!

می دانم!

می دانـم !

بهار هم خواهد آمد و حسرت بو کردن درخت بسـم به دلـم خواهد ماند!

 

روزی که تو متولد شدی هم خواهد گذشت

و پیام تبریک من مانند دیگر پیام ها زیر خروار ها رنگ و دروغ

نخوانده مدفون خواهد شد!


 

 

لعنت به تو!

لعنت به تو که فصل ها را حرام کردی!

لعنت به تو که از زندگی فقط حسرت را شناختی!

لعنت به تو که عشق را به مهمانی دروغ بردی!

لعنت به تو و دست تو!

لعنت به دستهای سردت که هیچگاه مامن هیچ عشقی نبود!

لعنت به فضاحت نگاه های بی شرمانه ات!

لعنت به افکار پوسیده ی دلت!

لعنت به تمام زندگی تو!

و

لعنت به زندگی من که که افسانه ساخت با دل بی آبروی تو!

 

لعنت به شیری که ترا پروراند!

لعنت به نگاهی که مرا ربود!

لعنت به همه چیز!

لعنت به زندگی!

لعنت به خودکشی!

لعنت بر من و تو که عروسک بی اراده ی بازی روزگار شدیم!


نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 2:36 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ | 

خسته ام

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه‌های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشكسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری
صندلیهای خمیده، میزهای صف‌كشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری
عصر جدولهای خالی، پاركهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

نوشته شده  توسط مریم;در  ساعت 7:42 PM | لینک http://maryam691.blogfa.com/ |